دوشنبه, 28 خرداد 1397 :: Monday, 18 June 2018
کد خبر: 139800

عروج، با دلی آرام و قلبی مطمئن

امسال 29امین خرداد است که برای اماممان مراسم یادبود میگیریم. حتی اگر در آن روزها نبوده باشیم ولی حزن بی حساب پدران و مادرانمان تا امروز از واژه ی 14خرداد برایمان قابل لمس است.
به گزارش خبرنگار اتاق خبر 24

امسال 29امین خرداد است که برای اماممان مراسم یادبود میگیریم. حتی اگر در آن روزها نبوده باشیم ولی حزن بی حساب پدران و مادرانمان تا امروز از واژه ی 14خرداد برایمان قابل لمس است.

پوستر امام

اولین علائم دردهای قلبی حضرت امام، اوایل سال 1358 نمایان شد و بعد از سال ها درمان، ایشان ساعت 20:22 روز شنبه سيزدهـم خـرداد ماه سـال 1368 بعد از چندین روز بستری در بیمارستان قلب تهران، دار فانی را وداع گفتند. تشییع جنازه ایشان با بیش از ده میلیون تشییع کننده که حدود یک ششم کل جمعیت ایران در آن زمان بود؛ در کتاب رکوردهای گینس به عنوان بزرگترین و شلوغ‌ترین تشییع جنازه تاریخ ثبت شد.

امام خمینی از زمان ورود به ایران پس از ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ و استقرارش در قم بارها دچار حملات و عوارض قلبی شده بود به طوری که سرانجام سوم بهمن ۱۳۵۸ از قم با آمبولانس به تهران منتقل و در بیمارستان قلب بستری شد.

عارضه قلبی آیت الله خمینی منجر به اقامت دائمی او در تهران شد.

به گفته پزشکان آیت الله خمینی، با توجه به شرایط وخیم جسمی او، سپاه پاسداران بدون اطلاع آیت الله خمینی بیمارستان کوچک مجهزی در نزدیکی جماران که محل اقامت رهبر ایران تاسیس کرد که به گفته پزشکانش یک بار در ششم فرودین ۱۳۶۵ جان او را از مرگ حتمی نجات داد.

به گفته محمد علی خوشنویس در ششم فرودین ۱۳۶۵ آیت الله خمینی دچار ایست قلبی و ایست تنفسی به مدت ۲ تا ۳ دقیقه شد. وضعیت جسمانی آیت الله خمینی طوری بود که پزشکان حاضر بر بالین او می گویند برای دقایقی علائم حیاتی در او مشاهده نشد اما با انتقال او به بیمارستانی که در کنار منزلش در جماران ساخته شده بود، نجات پیدا کرد.

تردید در وضعیت سلامت آیت الله خمینی در جریان این ایست قلب به حدی جدی بود که به اکبر هاشمی رفسنجانی، فرمانده جنگ و رئیس وقت مجلس که در سفر خوزستان بوده و به آیت الله علی خامنه ای که در خارج از تهران به سر می برده با تلفن اطلاع داده شد که به پایتخت بازگردند اما بعد از مشاهده علائم حیاتی در آیت الله خمینی، به آنها گفته می شود که در بازگشت به تهران عجله نکنند.

بعد از این ایست قلبی با توصیه پزشکان برای آیت الله خمینی باتری داخلی قلب کارگذاشته شد اما به گفته پزشکانش این موضوع به صورت محرمانه باقی ماند و به طور عمومی اعلام نشد.

 

اما شب ارتحال امام خمینی (ره) برای خانواده، یاران، نزدیکان و همرزمان ایشان، شب سختی بود.

تعدادی از این روایتها را برای شما انتخاب کردهایم که در زیر میخوانید:

 

خانواده امام (ره)

خانواده امام خمینی (ره) تمام لحظات بستری بودن ایشان در بیمارستان بودند. مرحوم سیداحمد خمینی که سال های پیش از رحلت هم همیشه همراه امام خمینی (ره) بود، در لحظه به لحظه بیماری در کنار پدر حضور داشت. او در کتاب «دلیل آفتاب» می‌نویسد: «روزهای آخر عمر ایشان، علی، پسرم که کودکی دو سه ساله بود و امام(ره) به او علاقه داشت، به دیدار ایشان آمد؛ امام(ره) او را از اتاق خود بیرون کردند؛ برای اینکه به غیر از خدا به هیچ کس توجه نکنند و مرا خواستند و سفارش مادرم را کردند و فرمودند که مادرت به جز خدا کسی را ندارد. مبادا بر خلاف میل او کاری انجام دهی. ساعت‌های آخر عمر ایشان من می‌دانستم که یکی دو ساعت دیگر، ایشان به خداوند می‌پیوندند. من می‌دانستم و دکترها ولی به هیچ کس نمی‌گفتم. جراتش را نداشتم. هر وقت به یاد سختی‌های جسمی که درد زیاد داشتند و همه‌اش صبر می‌کردند و آخ نمی‌گفتند می‌افتم، سخت متاثر می‌شوم.»

مرحومه خدیجه ثقفی همسر امام خمینی هم در بخشی از خاطرات خود، روزهای تلخ بیماری امام خمینی(ره) را اینگونه روایت می‌کند: «آن روز صبح، فهمیه جان [دکتر زهرا مصطفوی] آمد. من در رختخواب استراحت می‌کردم. به من گفت در اتاق، مشغول جراحی امام(ره) هستند و تلویزیون مداربسته نشان می‌دهد. اگر مایلید با هم برویم. من از رختخواب بلند شدم و به اتفاق به بیمارستان رفتیم. در هال بیمارستان، احمد جان و آقای هاشمی رفسنجانی نشسته بودند. ما هم نشستیم... چند دقیقه بعد، آقای هاشمی گفت: «خوب است خانم‌ها تشریف ببرند، آقایانی در حیاط هستند که میل دارند داخل بیایند و عمل هم تمام شده است.» من از جا بلند شدم و به منزل آمدم. بالاخره خبر آوردند که آقا به هوش آمده‌اند. عصر به دیدن آقا رفتم. پرسیدم: «حالتان چطور است؟» نگاهی پرغم به صورت من انداختند و هیچ جوابی ندادند و چشم‌هایشان را بستند. دو مرتبه صدایش زدم و گفتم: «آقا... آقا...» باز گوشه چشمی به من انداخت و نگاهی کرد. اما حرفی نمی‌توانست بزند و مجدداً چشم‌ها را روی هم نهاد. چند دقیقه بیشتر نتوانستم بمانم چون تعدادی از آقایان آمده بودند. روزهای دیگر هم هر روز رفتم اما صبح روز آخر وقتی او را دیدم، به من نگاهی کرد و گفت: «دعا کن بروم» و چشم هایش را بست و به نظرم رسید، به خواب رفت. در آن روز ظهر رحلت، آقا چند کلمه‌ای صحبت کرد و بعضی مسائل را گفت. سپس نگاهی به همه انداخت و گفت: «بروید، بروید می‌خواهم بخوابم.» ما همه از اتاق بیرون آمدیم اما زهرا [دختر آقای اشراقی] کناری ایستاد و آنجا ماند. آقا هم چشم‌ها را روی هم گذارد و خوابید. غروب رفتم دیدم که نفس‌های آقا به تلاطم افتاده است. دست ایشان را گرفتم. دست‌ها یخ کرده بود. به دکتر عارفی گفتم: «مثل اینکه زحمت‌های شما و دعای ما و بقیه همگی بی‌نتیجه شده است.» دکتر هم نبض آقا را گرفت و با سرتکان دادن، مرا تصدیق کرد...» (کتاب فصل صبر، انتشارات موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره))

 

 

مرحوم آیت الله مهدوی کنی

آیت‌الله مهدوی کنی از دیگر یاران دیرین امام نیز شب رحلت ایشان را این گونه روایت کرده است: «در روزی که حضرت امام خمینی (ره) رحلت کردند من در خارج از کشور و در بیمارستان بودم ولی در‌‌ همان زمان مداوای بیماری خود را نیمه کاره‌‌ رها کرده و عازم ایران شدم. وقتی به فرودگاه آمدیم تعداد زیادی از خبرنگاران با این تفکر که بعد از رحلت امام(ره) کشور به هم خواهد ریخت قصد سفر به ایران داشتند و لذا حتی برای پرواز به سمت کشورمان بلیت هواپیما پیدا نمی‌کردیم. پس از آنکه قرار شد هواپیمایی را به صورت چار‌تر برای ایران اجاره کنیم از سوی رادیو ایران اعلام شد که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به رهبری نظام جمهوری اسلامی ایران تعیین شدند.» (اظهارات رئیس فقید مجلس خبرگان قبل از جلسه هیئت رئیسه این مجلس در جمع خبرنگاران؛ سال 1390)

 

 

مرحوم حبیب الله عسگراولادی

مرحوم حبیب الله عسگراولادی از تلخ‌ترین خاطره سیاسی اش یعنی شنیدن خبر رحلت امام(ره) چنین گفته است؛ «من سال‌ها با امام(س) مانوس بودم، اصلا نمی‌توانستم باور کنم ایشان رحلت کرده‌اند. او زنده است. الآن در رگ و ریشه این ملت فکر و اندیشه او جریان دارد. بر من و دوستانم واقعا آن روزها خیلی تلخ گذشت. در دهه سی که وارد مسائل سیاسی مذهبی شدم مرشد و ولی سیاسی‌ام آیت‌الله کاشانی بود. در دهه چهل دل به امام خمینی(س) بستم و تا آخرین روزهای حیات آن بزرگوار اطاعت او را واجب می‌دانستم و اکنون هم مقام معظم رهبری، مرجع تقلید، مرشد و راهنمای ماست.» (گفت و گو با روزنامه جام جم، سال 1391)

 

 

محسن رضایی

محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام هم از شب رحلت امام روایت دارد؛ او میگوید: «به محض اینکه امام دچار بیماری شد، وضعیت کشور کاملا در ابهام فرو رفت. چند روز مرتب صداوسیما از مردم می‌خواست برای بهبودی امام دعا کنند. من بلافاصله رفتم باختران در قرارگاهی که آنجا زدیم، فرماندهان را خواستم و آماده‌باش اعلام کردیم. چون حدس می‌زدیم به محض اینکه خبر رحلت امام منتشر شود، منافقین از مرزهای غربی و قصر شیرین و کردستان به سمت تهران حمله کنند و این احتمال را می‌دادیم که عراق نیز با آن‌ها همکاری کند؛ بنابراین، من رفتم آنجا و دو روز آنجا بودم و شب رحلت امام با مقام معظم رهبری تماس و ارتباط داشتیم. به ایشان گفتم ما در اینجا هستیم و تمام فرماندهان آماده باش هستند و نگران منطقه نباشید. همه چیز را کنترل کردیم تا اینکه ساعت ۱۱ شب به ما اطلاع دادند که امام فوت کردند.» (گفت و گو با هفته نامه مثلث، سال 1390)

 

 

محمدرضا حیاتی

محمدرضا حیاتی کسی بود که خبر درگذشت امام را از رادیو اعلام کرد. او که در آن زمان ۳۴ سال داشت از آن روز و خاطره اعلام خبر رحلت امام چنین می گوید: «آن حادثه تاسف آور روز ۱۴ خرداد سال ۱۳۶۸ هرگز برای من فراموش شدنی نیست. رحلت امام حادثه بزرگی بود و من هم گوینده با سابقه و کهنه کاری نبودم و برایم خیلی سخت بود. جو سازمان بسیار سنگین بود. به اتاق فرمان که نگاه می‌کردم منقلب می‌شدم. به محض آنکه ساعت ۷ اعلام شد و آرم اخبار پخش شد، من بسم الله الرحمن الرحیم را گفتم و آن آیه یا ایتها النفس الرجوع الربه الراضیت المرضیه را خواندم یک لحظه که به اتاق فرمان نگاه کردم، دیدم که تمام کسانی که در اتاق فرمان بودند زیرگریه زدند و یک جوری بود که من صدای گریه همکارانم را در استودیو می‌شنیدم. من دیگر طاقت نیاوردم و اینها را که نگاه کردم، بغض گلویم را گرفت و من هم که خیلی آدم حساسی هستم، نتوانستم ادامه دهم.

یک لحظه کوتاه مکث کردم و بعد دستم را جلوی چشمانم گرفتم تا اتاق فرمان را نبینم، چون اگر می‌دیدم، نمی‌توانستم ادامه دهم. زیرا آنها به شدت گریه می‌کردند. بنابراین یک لحظه جلوی چشمانم را گرفتم و بدین ترتیب خبر را خواندم و به خودم گفتم که اینجا وظیفه من چیز دیگری است. من باید اینجا بر احساسات خودم غلبه کنم. گرچه این احساس را همه ملت ایران داشتند و من هم جزو ملت ایران بودم، اما باید وظیفه ام را آن گونه که درست است، انجام می‌دادم. بنابراین به هیچ وجه به اتاق فرمان نگاه نکردم و خبر را خواندم.» (گفت وگو با روزنامه مردم سالاری، سال 1391)

انتهای پیام

اتاق خبر انتها

افزودن دیدگاه جدید

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
x